Fate is predetermined

part: 62


الیزا در کمال ارامش زیر لب اهنگی زمزمه میکرد و پاستا درست میکرد

همچی داشت عالی پیش میرفت و الیزا قربون صدقه غذا میرفت

صدای تلفن الیزا بلند شد
مینا بود

+:سلام مامان خوبی؟
مینا: خوبم عزیزم تو خوبی؟
+:اره
مینا: خونه چطوره؟
+:خیلی خوبه نگران نباش
مینا:اها خوبه پس نگرانت بودم
+:نه همچی خوبه
مینا: چیکار میکردی؟
الیزا با لبخند لب زد "غذا درست میکردم"

یدفه چشم های الیزا گرد شد و بوی سوختن رو استشمام کرد و نسبتا بلند داد زد:غذاممم

بعد گوشی رو قطع کرد و به سمت اشپز خونه رفت
اشپزخونه رو دود گرفته بود
جونگکوک سراسیمه اومد پیش الیزا

-:چی شده؟

همزمان با حرف جونگکوک سنسور های حساس به دود روی سقف فعال شدن و اب ریخت توی تمام اشپز خونه
والیزا و جونگکوک خیس اب شدن

الیزا تازه متوجه کپسول اتشنشانی توی دست جونگکوک شد و با لبخند ضایعی به چهره پوکر جونگکوک نگاه کرد "داشتم پاستا درست میکردم"

جونگکوک عاجزانه کپسول رو گزاشت روی میز و دستی به صورتش کشید  " برای ارتش اژدها؟"

الیزا طلبکارانه شونه ای بالا انداخت" عه خب پیش میاد دیگه....از بیرون سفارش میدم"
دیدگاه ها (۱۵)

Fate is predetermined

Fate is predetermined

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط